جملات خواندني: 4 داستان زيبا
|
۴ داستان زيبا
۲۵۰ سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزادهاي تصميم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از ميان آنان دختري سزاوار را برگزيند. وقتي كه خدمتكار پير قصر ماجرا را شنيد، بهشدت غمگين شد زيرا او ميدانست كه دخترش مخفيانه عاشق شاهزاده است. او اين خبر را به دخترش داد. دخترش گفت كه او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادرش گفت: تو بختي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: ميدانم هرگز مرا انتخاب نميكند، اما فرصتي است كه دستكم براي يك بار هم كه شده او را از نزديك ببينم. روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يك از شما دانهاي ميدهم، كسي كه بتواند در عرض ۶ ماه زيباترين گل را براي من بياورد ملكة آيندة چين ميشود. آن دختر هم دانه را گرفت و در گلداني كاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دختر با باغبانان بسياري صحبت كرد و آنان راه گلكاري را به او آموختند. اما بينتيجه بود و گلي نروييد. روز موعود فرا رسيد دختر با گلدان خالياش منتظر ماند و ديگر دختران هر كدام با گل زيبايي به رنگها و شكلهاي مختلف در گلدانهاي خود حاضر شدند. شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسي كرد و در پايان اعلام كرد كه دختر خدمتكار، همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلداناش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده گفت: اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور مي كند: گل صداقت... زيرا چيزي كه به شماها داده بودم دانه نبود، بلكه سنگريزه بود. آيا امكان دارد گلي از سنگريزه برويد؟! *** *** *** هیزمشکني صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایهاش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. او متوجه شد همسایهاش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه میرود، مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند، پچپچ میکند. آنقدر از شکاش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابهجا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود، حرف میزند و رفتار میکند!!! *** *** *** مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر ۵ سالهاش را دید که در انتظار او بود: - سلام بابا! یک سؤال از شما بپرسم؟ *** *** *** زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمعوجور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
برگرفته از يك ايميل |

دریچهای نو به زندگی